تبليغاتX
ایران من و شما دریغ است ایران که ویران شود ........ کنام پلنگان و شیران شود **** که این جایگاه سواران بدی ........ نشستنگه شهریاران بدی ***** چون ایران نباشد، تن من مباد ....... بر این بوم و بر، زنده یک تن مباد ***** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم...........از آن به که کشور به دشمن دهیم
ایران من و شما
ای آزادی! من به دانستن از تو نیازمندم، بگو هر لحظه کجایی، چه میکنی تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم
مسجد لولاگر، خانه خدا یا ...

بي مقدمه مي نويسم.

همه از شرايط اين روزها آگاهيد. پريروز (شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸) من در خيابان نواب بالاتر از ايستگاه مترو شاهد واقعه اي دردناك بودم. زماني كه عده اي در خيابان اجتماع كرده و شعار الله اكبر و يا حسين سر مي دادند، به يكبار ديدم كه از پشت بام مسجدي كه آنجا قرار داشت و بعدا گفتند كه نامش لولاگر است، عده اي لباس شخصي كه كلاه و جليقه و سپر مخصوص داشتند و آنجا كمين كرده بودند، به سوي مردم بي دفاع و بي گناه ، آجر و سنگ و گاز اشك آور پرتاب كرده و گاه با تفنگ شليك مي كنند. آري اين بار از بالاي خانه خدا به سوي خلق خدا، دزدانه و  ناجوانمردانه حمله مي كردند و تجمع كنندگان و رهگذران را مورد هدف قرار مي دهند. هنگامي كه مردم دانستند كه از بالاي مسجد به سوي آنها شليك شده و سنگ و آجر پرتاب مي شود، پرتاب سنگ به سوي پشت بام مسجد آغاز شد و در و ديوار مسجد و پنجره هايش مورد اصابت سنگ و پس از مدتي ، تكه پارچه هاي مشتعل قرار گرفت. اين رويارويي حدود دو ساعت طول كشيد و مردمي كه مدام در خيابان مورد حمله موتورسوارن گاردي و لباس شخصي قرار داشتند و با شليك مستقيم و گاز اشك آور و باتون و چوب و چاقو و ... و حمله و ضرب و شتم مجروح و مصدوم مي شدند و هليكوپتري با صداي رعب آور مدام از بالاي سرشان مي گذشت، مجبور بودند به سوي مكاني كه بارها در آنجا با خداي خويش به راز و نياز پرداخته بودند، سنگ و آجر پرتاب نمايند. افسوس ... افسوس... .

صحنه دردناكي بود. خانه خدا كمينگاه دشمنان خلق خدا شده بود و نه... آنجا ديگر خانه خدا نبود. آنجا خانه شيطان شده بود... . مگر نه اين كه خانه خدا بايد مامن و مرجع خلق خدا باشد؟ مگر مساجد براي مردم ساخته نشده اند؟ خدا چه نيازي به خانه دارد. خدا از هر چه زمان و مكان است بي نياز است. مسجد بايد پناهگاه ناس ( مردم) باشد نه كمينگاهي براي دشمنان خلق او.

آنان كه ادعاي خداپرستي و حسين دوستي مي كنند، پاسخ دهند كه در خانه خدا كمين كردن و ناجوانمردانه  به سوي خلق خدا آتش گشودن، منش و رفتار و سفارش كدام يك از بزرگان دين و انسانيت است؟

همانجا گمان كردم اين كار نقشه ايست براي تحريك مردم براي سنگ پراني به سوي مسجد ، تا فردا فرياي وااسلاما سردهند كه خانه خدا را هم به آتش كشيدند ... . به خدا سوگند مي دانستم فرداي همان روز صدا و سيماي دروغگو و نامرد و سايتها و روزنامه هاي آنها بدون اشاره به علت سنگ پراني مردم به مسجد، خواهند نوشت كه طرفداران موسوي ضد دين و ضد انقلاب و منافق اند و نه با احمدي نژاد ، كه با خدا و اسلام و نظام اسلامي مخالف اند و براي همين خانه خدا را آتش زدند... .

چرا اخبار را كامل بازگو نمي كنند؟ چرا انصاف را فراموش كرده اند؟ البته هر عقل سليمي اين گونه اخبار را بشنود ، با خود مي پرسد: چرا ؟ به چه علت؟ 

واي و لعنت خدا بر دروغگويان و ناكساني كه نه دين دارند و نه آزاده اند...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:3  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

بايد كاري كرد، پيش از آنكه ديگر نتوان كاري كرد...

دقيقا همين را مي خواستند......مي خواستند كاري كنند كه ما ساكت شويم. سكوت كنيم . قهر كنيم . ديگر نخوانيم. ننويسيم. نگوييم. فقط ساكت باشيم و سردر آخور زندگي فرو كرده و بگوييم : اه كه اين سياست چقدر كثيف است. آنان اين جمله را در دهانمان انداختند: سياست كثافت است. سياست پدر و مادر ندارد.....
اما چطور است كه اين چيز كثيف براي آنان همه چيز شده است. هم پدر و هم مادر و هم دنيا و هم آخرت... .
و ما قول خورده ايم. ما با سرنوشت خود قهر كرده ايم. و اين افسارگسيختگان ، عنان سرنوشتمان را در دست گرفته اند و ما را تا اين سراشيبي سقوط كشانده اند. سقوط ارزشها. سقوط عاطفه. سقوط انسانيت. سقوط نوع دوستي. سقوط وطن پرستي. سقوط همه چيز... همه چيز.....

اما ديگر كافي است... . بايد كاري كرد، پيش از آنكه ديگر نتوان كاري كرد...

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:56  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

از نوشتن، توبه نتوان كرد
از نوشتن، توبه نتوان كرد...
قلم توتم من است.........
2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 6:39  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

نفسم بریده و قلمم شکسته است
نفسم بریده و قلمم شکسته است...

افسوس

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:32  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

متن حقوق بشر کورش بزرگ

به نام خدا

امسال خداوند بزرگ برایم موقعیتی پدید آورد تا بتوانم لحظه تحویل سال را در کنار آرامگاه کورش بزرگ باشم و به این ایرانی بزرگ و جایگاه بلندش بیندیشم. در کنار آرامگاه او چنان حسی به من دست داده بود که قابل توصیف نیست. مرور متن حقوق بشری که او چند هزار سال پیش برای ایرانیان نگاشت و اجرا کرد، دلم را و تن و روانم را سرشار از غرور می کرد و نگاه به  اکنون، غمگینم می ساخت. چه بوده و چه شده....

 

متن حقوق  بشر كوروش  بزرگ

 

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران، بابل و كشورهاي چهارگانه را بر سرگذاشته ام اعلام مي كنم : تا روزي كه زنده هستم و مزدا پادشاهي را به من ارمغان مي كند كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم  گرامي بدارم و نگذارم كه فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر را پست بدارند و يا آنها را بيازارند.

من كه امروز افسر پادشاهي را بر سر نهاد ه ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا پادشاهي را به من ارزاني كرده هرگز فرمانروايي خود را بر هيچ مردمي به زور تحميل نكنم و در پادشاهي من هر ملتي آزاد است كه مرا به شاهي خود بپذيرد يا نپذيرد و هرگاه نخواهد مرا كه  پادشاه ايران و بابل و كشورهاي رابعه هستم ، نخواهم گذاشت  كسي به ديگري ستم كند و اگر كسي ناتوان بود و بر او ستمي رفت من از وي دفاع خواهم كرد و حق او را گرفته و  به  او  پس خواهم داد و ستمكاران را به كيفر خواهم رساند.

من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال و اموال ديگري را با زور و يا  هر روش  نادرست ديگري از او بدون پرداخت ارزش واقعي آن بگيرد.
من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسي، كسي را به بيگاري بگيرد و به او مزد نپردازد. من اعلام مي كنم كه هر كس آزاد است هر دين و آييني را كه ميل دارد برگزيند و در هر جا كه مي خواهد سكونت نمايد و به هر گونه كه معتقد است عبادت كند و معتقدات خود را به جا آورد و هر كسب و كاري را كه مي خواهد انتخاب نمايد ، تنها به شرطي كه حق كسي را پايمال ننمايد و زياني به حقوق ديگران وارد نسازد.

من اعلام مي كنم هر كس پاسخگوي اعمال خود مي باشد. هيچ كس را نبايد به انگيزه اينكه يكي از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد و اگر كسي از دودمان يا خانواده اي خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد و با ديگر مردمان و خانواده كاري نيست.

تا روزي كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را  به نام برده و يا نامهاي ديگر بفروشند و اين رسم زندگي بايد از گيتي رخت بربندد.

از مزدا مي خواهم كه مرا در تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و ممالك چهارگانه گرفته ام پيروز گرداند.

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:4  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

بازگشت... اما نه چندان باشکوه... نه چندان خرسند...
تصمیم گرفتم دوباره بنویسم گرچه هنوز دستم به قلم نمی رود...  
2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:27  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

نوشتن یا ننوشتن، مسئله این است...
    

        می دانم این کارم اشتباه است. ننوشتن یادداشت هفتگی در وبلاگ را می گویم. می دانم حق ندارم اگر وبلاگم حتا یک خوانده داشته باشد، منتظرش بگذارم و برایش ننویسم. می دانم سکوت دوای درد نیست. می دانم من مسئولم بگویم و بنویسم و این امروز شاید تنها کاری است که از دستم برمی آید. می دانم که نوشتن رسالت من است و امروز قلم ( کی برد) دست افزار رزمم. می دانم که ...

      اما چه کنم که امروز شرم دارم از نوشتن. آخر قلم نیز حرمتی دارد. آخر نویسنده ای که خود توانایی عمل به نوشته هایش را ندارد، نوشتنش به چه کار می آید؟ نوشتن آن گاه که رسالت یک سبک کننده و یک تخلیه کننده خشم و احساس را داشته باشد، دیگر نه تنها مقدس نیست، بلکه ابزاری است برای خودفریبی و فرار از مسئولیت اجتماعی. چه فایده که من خشمم را بر سر این کی برد بیگناه خالی کنم که خودم را سبک کنم و خالی شوم از شرم ناتوانی؟

       قلم آن گاه که عصیان مقدس مرا فرو نشاند و خشم مقدسم را که باید مرا به کار و حرکت وادارد، فرو نشاند، دیگر مقدس نیست. عینکی است برای ندیدن و آسوده شدن. آبی است بر آتش مقدس عصیان. سوپاپ اطمینانی است برای منفجر نشدن. پاک کردن صورت مسئله است. فرار از زیر بار سنگین و مقدس مسئولیت اجتماعی است. درست است که نوشتن، خود حرکتی است برای آگاهی دهی و ... اما هر حرکت بلندمدت اگر با یک حرکت کوتاه مدت همراه نباشد، عقیم می ماند. شما اگر چه برای آینده برنامه ریزی می کنید اما برای برآوردن نیازهای روزمره مجبورید کار کنید.

        نمی دانم چه کنم. گاهی نانوشتن ، از نوشتن مقدس تر است. اما نیک می دانم نوشتن را آن گاه باید تعطیل کرد که جایگزین بهتری برایش داشته باشیم. 

         پس باید این چنین کنم: بنویسم اما نه برای سرکوب خشم مقدسم بلکه برای آگاهی دهی و آزادی. و حرکت کنم در حد توانم. نه نوشتن مرا از کار و حرکت باز دارد و نه ناتوانی از حرکت، سبب شود ننویسم.

      از آنان که هنوز مرا با یاد دارند و به این تارنگار سر می زنند، شرم دارم.  با همه وجود به همه دوستان درود می فرستم. 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:48  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

من درد مشترکم ، مرا فریاد کن...

قصه نیستم که بگویی

                   نغمه نیستم که بخوانی

                                           صدا نیستم که بشنوی

                                                                   یا چیزی چنان که بیبینی

                                                                                                یا چیزی چنانکه بدانی

                                من درد مشترکم

                                                           مرا فریاد کن...

درخت با جنگل سخن می گوید

                                    علف با صحرا

                                                             ستاره با کهکهشان

                                                                                           و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

                             دستت را به من بده

                                                             حرفت را به من بگو

                                                                                                    قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

                     با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

                                                        و دستهایت با دستان من آشناست

                                                                                 در خلوت روشن با تو گریسته ام

 برای خاطر زندگان 

                                 و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

                                                                                              زیباترین سرودها را

                            زیرا که مردگان این سال

                                                        عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

                                       دستهای تو با من آشناست

                                                                                ای دیر یافته! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

               بسان علف که با صحرا

                                   بسان باران که با دریا

                                                        بسان پرنده که با بهار

                                                                           بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را یافته ام

                                 زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

                                                                                من درد مشترکم

                                                                                                        مرا فریاد کن... 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:15  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

تو ، چشم به راه خويشي...

      منتظر چه هستي؟ به انتظار كه نشسته اي؟ چشم به راه كسي نشسته اي كه از آن دور دستها يا از آسمان بيايد و همه مشكلات را حل كند؟

بدي ها را مي بيني، مشكلات را مي فهمي، ايراد كار را مي داني كجاست، راه حلش را هم مي داني و درباره اش سخنراني مي كني و مي داني كه چه بايد كرد اما باز نشسته اي و حركتي نمي كني؟منتظر يك قهرمان هستي. يك نفر كه نترسد، يك نفر كه محكم و مصمم باشد، كسي كه اهل سكوت و مدارا با ستمگر نباشد، كاوه اي كه پرچم را بردارد و بي ترس و بيم فرياد برآورد و بر سياهي بتازد. نه اسير نان باشد نه دلبسته نام. نه سر به مشكلات خم كند و نه سر در آخور دنيا داشته باشد. وارسته اي كه جز از خدا نمي ترسد و جز او را لايق پرستش نمي داند. نه گوسفند است و نه به چوب شباني فريفته شده. قهرماني است.

قهرمان!!!؟؟؟

چرا نمي خواهي بپذيري كه تو منتظر خودي. تو هماني هستي كه انتظارش را مي كشي. تو كاوه اي. تو آرشي. تو علي هستي، تو حسين زمان خويشي. تو چشم به راه خودي. آري تو هماني كه مي داني ايران مي تواند بسيار بهتر از اين اداره شود. تو هماني كه مي داني ما اسير و درمانده كوتاهي و ترس و دروغ خويشتنيم. تو هماني كه مي تواني پدرت، مادرت، خواهران و برادرانت، دوستان و خويشان و هم وطنانت را از اين بدبختي و بيچارگي و فقر و بي اخلاقي و گرفتاري و ناميدي و غم، غم، غم، غم، غم، غم، غم... نجات دهي. تو مي تواني آبرو و عزت ايران را به ايرانيان باز گرداني . تو مي تواني ايران را سربلند كني. ايران چشم به راه توست. بپذير و ايمان بياور كه تو همان قهرماني هستي كه پدرت و پدر ِ پدرت و دوستانت و همه و حتا خودت سالها منتظرش بودي. مگر كاوه كه بود؟ مگر آرش چه كرد؟ مگر حسين يك انسان نبود؟ مگر گاندي از تو قوي تر بود؟ مگر مصدق گام بر همين خاك ننهاد و اهل ايران نبود. پس با همه ي وجود ايمان بياور كه تو هم مي تواني .

 تو ميهن خويش را آباد خواهي كرد اگر :

        ايمان بياوري كه تو همان كسي هستي كه منتظرش بودي و چشم به راهش هستي، اگر بخواهي و از خداوند بزرگ ياري بجويي و ترس و وابستگي و دلبستگي را از خود دور كني و ايمان بياوري كه از ديگران هيچ چيز كم نداري. بايد حركت كني اما نه حركتي انقلابي و ويران كننده، نه حركتي احساسي و عاطفي، بل حركتي اصلاحگرانه و سازنده. حركتي از روي علم و تدبير.

      نشسته اي و منتظر يك ناجي هستي؟ يك قهرمان كه بيايد و همه چيز را يك روزه درست كند و تو تكاني هم نخوري؟ اين ناجي و اين مصلح هرگز نخواهد آمد، زيرا آن ناجي خود تويي، زيرا  تو منتظر خويشي. تا تو برنخيزي، آن نجات بخش هرگز برنخواهد خواست. آنگاه تو و همه ي آنان كه چشم به راه تو اند، تا ابد در بدبختي و غم خواهند پوسيد. تو مسئولي. تو نمي تواني شانه خالي كني. از تو بازخواست خواهد شد. هيچ كس تو را نخواهد بخشيد، زيرا تو مي توانستي برخيزي و برنخواستي.

پس برخيز. برخيز و دست مرا هم بگير. من با تو  ام. او نخواهد آمد. تو، چشم به راه خويشي.......

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:46  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

مرثيه دكتر علي شريعتي به قلم دكتر چمران

                         مرثيه دكتر علي شريعتي به قلم دكتر چمران:

 اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو "اکسير صفت" غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ "بنت جبيل" رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم "تل مسعود" در ميان جنگندگان "امل" گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن "کوير" تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.
راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو "ابوذر غفاري" را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق "ابن کعب" مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان "زر و زور و تزوير" برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، "روشنفکر" مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... "شهيد" کرد...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:26  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

پرچم ایران : نماد ملی وحدت بخش

 

 پرچم ايران

پرچم و نماد هر كشور، نشانه ايست از تاريخ ، فرهنگ، اعتقادات یک ملت و البته اثر پذير از جريانهاي سياسي و حاكميت آن كشور. پرچم ايران از آغاز تا امروز يك مسير طولاني را گذرانده تا به شكل امروزي درآمده است، اگر چه هر نظام حاكم در تاريخ ايران كوشيده است شكل و رنگ پرچم را با سليقه و  اعتقادات و اولويتهاي خويش همسو سازد.

 شير و خورشيد را مي توان نشاني پرمعنا و زيبا دانست كه ريشه در اعتقادات و انديشه هاي تاريخي و ملي ايرانيان دارد. این نشان به طور اتفاقی و بی دلیل در پرچم ایران قرار نگرفته و علامتی بی ریشه و بدون پیشینه تاریخی نیست.

آوردن تاریخچه ای از قرار گرفتن نشان شیر و خورشید بر پرچم ایران، اگر چه می تواند مفید باشد، اما مطلب را طولانی می کند، پس برای آگاهی از تاریخ پرچم ایران و نشان شیر و خورشید ، به لینکهای زیر توجه فرمایید:

http://parcham.net/

http://www.iranzone.net/fa/bekhanim/parcham.html#3

http://www.pdemi.org/lionandsun.htm

http://www.mypalm.de/links/persien/flag/flag10.gif

http://tinypic.com/juy4bm.jpg    

     پس از انقلاب ۱۳۵۷ در حال و هواي انقلابي گري و بر اساس احساسات و هيجانهاي آن دوره  و چه بسا به سبب وجود نشان تاج بر بالای سر نشان شیر و خورشید، نشان شیر و خورشید جای خود را به نشان الله داد، زیرا کمتر کسی از واقعیت، تاریخ پیدایش و فلسفه وجودی شیر و خورشید خبر داشت و نشان شیر و خورشید را نشانی طاغوتی و نماد رژیم شاه می پنداشتند. متاسفانه کسی به این مسئله توجه نکرد که شیر و خورشید و الله هیچ ضدیتی با هم ندارند و الله سایه خویش را همچنان بر سر ایران و ایرانیان و شیر و خورشید مستدام خواهد داشت، از اين رو برداشتن اين نشان زيبا و تاريخي درست به نظر نمي رسد. امروز وقت آن است تجدید نظری در برخی اقدامات انقلابی آن زمان و در راه تصحیح و اصلاح آن انجام شود..

        در حالي كه ملتهاي گوناگون دنيا پيوسته مي كوشند نمادهاي تاريخي و ملي خود را با چنگ و دندان و با دادن خون فرزندان خويش پاسداري كنند، بسيار نابخردانه است كه ما نماد پرغرور و پر معناي شير و خورشيد را كه نماد ايران بزرگ و ملت سرفراز آن است و  مي تواند عامل وحدت و يكدلي ميان همه ايرانيان باشد، از پرچم كشورمان برداريم و چه دردآور خواهد بود اگر كشورهاي ديگر اين نماد تاريخي ما را براي خود بردارند و نماد خويش سازند.

     شير و خورشيد نماد ملي ماست و عاملي براي همدلي همه ايرانيان و اختصاص به همه ايرانيان با هر مذهب و نژاد و زباني دارد.

    حال چگونه مي توان اين نماد را به پرچم ايران بازگرداند به گونه اي كه نه تنها سبب تفرقه نباشد، بلكه عاملي شود براي وحدت و يگانگي همه ايرانيان و همه در زير اين پرچم احساس خوب ايراني بودن كنند و اين پرچم را نه نماد يك نظام حكومتي و دولتي ، بلکه نماد ايران بدانند؟

     خوشبختانه ما امروز مشكلي با رنگهاي پرچم نداريم و همه سه رنگ: سبز، سفيد و سرخ را دوست دارند. من فكر مي كنم به سبب آنكه همه ايرانيان با هر دين و مسلك و آييني، خداوند بزرگ را مي پرستند و خدا را برتر از همه چيز مي دانند و اعتقاد به خداوند بزرگ و پاك، بزرگ ترين عامل مشترك همه ايرانيان است، مي توان در پرچم، بالاي سر شير و خورشيد، نماد الله را قرار داد تا نشانه باشد بر حاكميت و تسلط و توجه دادار پاك و خداوند بخشنده و مهربان بر ايران و همه ايرانيان.

    بدين ترتيب پرچم وحدت بخش و نماد واقعي ملي ما مي تواند به شکلی باشد که در آغاز مطلب می بینید.

 

 شما با من موافقید؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:2  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

ای داد از این فرهنگمان...
    ما مردم ایران فرهنگ عجیب و غریبی داریم( نخواستم و نتوانستم صفت ناشایستی به کار برم ). روزی کسی را تا اوج آسمان بالا می بریم و روز دیگر ، همان شخص را چنان به زمین می کوبیم و خوارش می سازیم که دیگر هرگز نتواند سر بر آورد. چرا ما این گونه ایم؟؟!!

در همه کشورهای دنیا و نزد همه ملتها ، گاهی انسانهایی ظهور می کنند که از دیگران سرآمدترند. این گونه انسانها ، برخی خوبند و برخی بد ، مانند پادشاهان و سیاستمداران و قهرمانها.  درباره برخی نیز نمی توان صفت خوب یا بد را به کار برد ، مانند دانشمندان و نویسندگان. اما هر چه که هست ، این گونه آدمها نزد ملت خودشان و نسلهای بعدی عزت و اعتبار دارند و یاد و آثار و شخصیتشان همیشه باقی بوده و نقد و بررسی می شود. خونریزانی مانند اسکندر ، تیمور ، آشیل ، نرون ، چنگیز ، هیتلر و لنین نزد ملتشان آنقدر هم منفور نیستند و بسیاری نیز از آنان به بزرگی یاد می کنند. شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و دانشمندان بزرگ نیز در کشورهای پیشرفته تا حد پرستش و خداگونگی بالابرده نمی شوند ، اما دوستداران بسیار دارند و آثار و مجسمه های آنان در همه جا به چشم می خورد.

در ایران اما رهبران و سیاستمداران در حد خدایی بالا برده می شوند و اشخاص با القاب امام و آقا و سید و نایب و آیت الله و غیره ، جایگاهی خدایی می یابند و مریدانشان هیچ گونه نقد و پرسشی را برنمی تابند. اما وای به حال کسی که از سکه بیفتد... آنگاه خدا به داد آن شخص برسد که ...

علی دایی ، فوتبالیست بنام کشورمان ، تا امروز سبب افتخارات بسیار برای ما و ایران بود. او کسی است که بیشترین گل ملی را در تاریخ فوتبال به ثبت رسانده و بارها دل همه ایرانیان را لبریز از شادی و نشاط کرده است. اما امروز کمتر کسی است که هر روز یک جک مسخره و توهین آمیز درباره او نشنود. چه شد آن همه تعریفها و تمجیدها؟؟ چه زود فراموش کردیم روزهایی را که گلهای دایی ما را تا حد مرگ خوشحال می کرد؟؟ درست است او امروز دیگر نمی تواند بازی کند و باید خیلی زودتر و در دوره اوج کنار می کشید ، اما آیا نباید این خطای او را به خاطر آن روزهای زیبا ببخشیم و لگدمالش نکنیم و به جای تخریب و توهین ، به درستی نقدش کنیم و از اشتباهش درس بگیریم ( اگر چه من فکر می کنم هر فوتبالیستی دوست دارد در جام جهانی بازی کند ، حتی اگر شایسته این کار نباشد و این مربی تیم است که باید در زمان مناسب ، بی تعارف و ترس، هرکسی را که خوب بازی نمی کند ، تعویض نماید و بازی اش ندهد.)

 من می اندیشم : بالا بردن یک انسان تا حد پرستش و خداگونگی همان اندازه نادرست است که لگدمال کردن کسی که روزی اعتباری داشت.

 آیا با این روش، ما باز خواهیم توانست انسانهایی سرآمد پرورش دهیم و آیا کسی جرات حرکت و انگیزه سرآمد شدن خواهد داشت؟ افسوس که بسیاری از بزرگان ، مردم ایران را مردمی فراموشکار و قدرناشناس می دانند... با آگاهی از این نکته که هیچ انسانی مصون از اشتباه نیست ، آیا زمان آن نرسیده که این رفتارمان را تصحیح کنیم؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 14:20  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

کلماتی که باید به طلا نگاشت...
خدايا!

 به عوام ما   علم و به‌ مومنان‌ ما   روشنايي و به روشنفكران‌ ما   ايمان و به متعصبين‌ ما

 فهم  و به  فهميدگانما   تعصبو به‌ زنانما   شعور و به مردان ما   شرف و به‌ پيران ما

  آگاهي و به‌ جوانان ما   اصالت و به‌ اساتيد ما   عقيده و به‌ دانشجويان ما نيز   عقيده و به‌

نويسندگان‌ ما   تعهد و به‌ هنرمندان ما   درد  و به‌ شاعران‌ ما   شعور  و به‌ محققان‌ ما   هدف

 و به‌ نوميدان‌ ما   اميد  و به‌ ضعيفان ما   نيرو و به‌ محافظه‌كاران ما   گستاخي‌  و به‌

نشستگان‌ ما   قيام‌  و به‌ راكدان‌ ما   تكان  و به‌ مردگان ما   حيات  و به‌ كوران ما   نگاه  و به‌

خاموشان‌ ما   فرياد  و به‌ مسلمانان‌ ما   قرآن  و به‌ شيعيانما   علي‌  و به‌ فرقه‌هاي‌ ما

  وحدت و به‌ حسودان‌ ما   شفا و به‌ خودبينان‌ ما   انصاف  و به‌ فحّاشان‌ ما   ادب  و به‌ مجاهدان

ما   صبر  و به‌ مردم‌ ما   خودآگاهي‌  و به‌ همه‌ ی ملت‌ ما   همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و

شايستگي‌ نجات‌ و  عزت ببخش .

یاد و خاطره استاد دکتر علی شریعتی گرامی باد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:30  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

از ماست كه بر ماست

     چاپ آن كاريكاتور در روزنامه ايران و واكنش مردم و حاكميت در برابر آن، مدتي است كه نقل مجالس شده است ، اما اين مسئله نيز مدتي بعد فراموش شده و سوژه اي ديگر خودنمايي خواهد نمود. با اين حال ، توجه به يك مسئله مهم لازم به نظر مي رسد:

     توهين به قوميتها ، تيره ها ، نژاد ها و ساكنان برخي شهرها ، مسئله اي تازه نيست و همه ي ما از همان زمان كودكي ، پيوسته جك هايي توهين آميز را مي شنويم و براي ديگران بازگو مي كنيم ، در حالي كه برخي از آنها خود ما را هم در بر مي گيرند. در اين جكها براي نمونه: اصفهاني ها، قزويني ها و شهرضايي ها، رشتي ها ، آباداني ها ، ترك ها ، لرها ، عربها و ... مورد اهانت و تمسخر و تحقير قرار مي گيرند . متاسفانه برخي سازندگان و گويندگان اين مطالب به تاثيرات بسيار منفي و مخرب اين مطالب بي توجه اند و تنها براي كمي خنديدن يا روكم كني، تخم دشمني و كينه را در دل حتا دوستان خود مي كارند.
      يك بازنشسته ارتش دست كم بيش از 20 مورد درگيري و نزاع دست جمعي منتهي به قتل را در پادگانهاي ايران به ياد مي آورد كه منشا همه آنها يك جك توهين آميز بوده است. 
    
 امروزه نيز سيستم اس ام اس موبايلها و فضاي بسياري از وبلاگها به اين امر اختصاص دارد و ما مردم بافرهنگ ايران با قرنها پيشينه ي ملي و تمدني ، ميليونها تومان هزينه مي كنيم تا به همنوعان ، هموطنان ، هم نژادها ، هم زبانها و كيشانمان توهين كنيم و بذر دشمن ، كينه ، نفرت و جدايي را در دلها ي هم بكاريم و ناخواسته ، پيوندهاي ملي و تاريخيمان از هم گسيخته سازيم .
      به راستي چه كساني پشت اين جريان قرار دارند ؟ چه كساني مي خواهند ايران زمين را به "ايرانستان" يا "جمهوريهاي خودمختار" و يا " لقمه هاي راحت الحلقوم " براي جهانخواران تبديل كنند ؟ مسلما ما چنين نمي خواهيم ، اما ناخواسته به اين هدف كمك مي كنيم .
     در اينجا هدف من حمايت از طراح آن كاريكاتور و نويسنده توضيحات توهين آميز آن نيست ، اما بايد بپذيريم كه اين كاريكاتور تبلور عيني سالها جك سازي و جك گويي و دادن نسبتهاي ناروا به همديگر است و اگر قرار بود جكها نيز چون مطالب روزنامه مكتوب گردند و ديگران آنها را بخوانند، مسلما بسياري ما بايد اكنون در زندان اوين به سر مي برديم . پس نبايد همه كاسه ها را بر سر يك نفر شكست ، در حالي كه همه ي ما در اين گناه با او شريكيم و برخي ها از ما ، از او گناهكار تريم .

بياييد ديگر چنين جك هايي را نسازيم ؛ بر اين گونه مزخرفات لبنخد نزنيم و نخنديم و آنها را براي ديگران بازگو يا ارسال نكنيم و از دوستانمان بخواهيم كه ديگر چنين جكهايي را براي ما تعريف نكنند و نفرستند.

    همنوعان و هم ميهنانمان را با دادن نسبتهاي زشت و بي ادبانه نيازاريم و با اين كار به توطئه ي تفرقه افكنان كه شعارشان "" تفرقه بينداز ، حكومت كن "" است ، كمك نكنيم ، بلكه با ارسال و بازگويي جمله ها ، عبارتها و حكايتهاي محبت آميز ، زيبا و با ارزش ، رشته هاي همنوع دوستي و ميهن پرستي را محكم تر كنيم و ايمان بياوريم كه ما همگي سرنشينان يك كشتي در يك اقيانوس مواج و بيكران هستيم كه در صورت همدلي و مهرافروزي، هر چه زودتر به ساحل امن و زيباي پيشرفت و توسعه و رفاه و اقتدار خواهيم رسيد ، و در غير اين صورت خودمان و ايران عزيزمان را به باد فنا خواهيم سپرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 14:58  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

سوگند به قلم و آنچه می نگارند...
 
 (( ن والقلم و ما یسطرون ))

نامه احمدی نژاد به بوش را، با هر هدف و نیتی که نگاشته شده، باید به فال نیک گرفت. گویا سرانجام آنان که مدتها تنها قهر و شعار و فریاد و توهین و دشمن تراشی را الگوی رفتاری خویش در برابر دیگران کرده بودند و هر گونه دعوت به گفتگو و مذاکره و مصاحبه را گناهی نابخشودنی و مستوجب قهر الهی و حکومتی می دانستند، سرانجام به این نتیجه رسیده اند که انسانها می توانند با زبان و قلم با یکدیگر گفتگو کنند و با دلیل و برهان و منطق همدیگر را راضی یا مجاب سازند.

آنان که در مصاحبه ها و گزینشهای استخدامی و کاندیداتوری، هر کسی را که مذاکره با آمریکا را مجاز می دانستند، رد صلاحیت می کردند، آنانی که روزنامه نگاران را به اتهام تبلیغ مذاکره با آمریکا، دستگیر و زندانی و روزنامه ها را توقیف کردند، آنانی که عده ای را به سبب شرکت در یک کنفرانس و یا مصاحبه با یک روزنامه یا رادیو ی خارجی، مزدور، خائن، وطن فروش، غیرخودی، جاسوس ِ بیگانه و .... نامیدند و خائنین!! را به انفرادی افکندند ، کجایند که ببینند امروز احمدی نژاد برای رئیس جمهور (( شیطان بزرگ )) نامه نگاشته و در عنوان آن به جای نثار کردن فهش و ناسزا، از عبارت (( جناب آقای بوش )) استفاده کرده است. وای بر ما !!! باید کفن پوشید و فریاد (( واویلا )) و (( وا اسلاما )) سر داد به این بی ناموسی !!!

آری همه چیز نسبی است... . اگر خاتمی نامه به بوش نوشته بود و اگر او به خانمها اجازه ورود به ورزشگاه را داده بود، آنوقت می دیدید روحانیت بیدار و مردم همیشه در صحنه ( بخوانید دانش آموزان مدارس ابتدایی و راهنمایی و برخی کارمندان و کارکنان نهادها و ارگانهای خاص و نان خوران ...) چه به روز او  می آوردند.

به هر حال من نوشتن این نامه را به فال نیک می گیرم و از آقای بوش ــ که خواننده همیشگی این وبلاگ است!!!!!!! ــ می خواهم حتما جوابیه ای به این نامه بنگارد تا باب نامه نگاری و گفتگو باز شود و حکومتیتان بفهمند که قهر یا جنگ سرد در نظام بین الملل کنونی جایی ندارد و برآورنده منافع و مصالح یک ملت و کشور نیست و  با گفتگو با هر که می خواهد باشد، چه دشمن و چه دوست، می توان به نتایج بهتری رسید و گفتگو  به معنای (( زیر بار زور و سلطه رفتن )) نیست.

یا این جمله افتادم که: (( ما امیدواریم بشر به رشدی برسد که مسلسلها به قلم تبدیل شوند ... ))

والسلام


کاخ داريوش بزرگ در تنگه بلاغي کشف شد. http://www.chn.ir/news/?section=2&id=31390

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:59  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

تجربه های خوانندنی سفر
تعطیلات نوروز امسال فرصتی را به دست داد که با سفر به چند استان ایران بزرگ، دانستنیها و تجربه های تازه ای به دست آورم و پاسخ برخی پرسشهایم را تا حدی بیابم. شرح جزئیات این سفر چند روزه که از تهران آغاز شد و در استانهای زنجان، همدان، لرستان، خوزستان، مرکزی، قم ادامه یافت، در این مجمل نمی گنجد و تنها به ذکر برخی دیده ها و برداشتها بسنده می کنم. باشد دوستان عزیز که خود مقیم این استانها هستند، اشتباهاتم را گوشزد کرده و راهنماییم کنند.

۱) ایران را کشوری بسیار وسیع و پرزمین دیدم، اما زمینهای نکاشته و بی استفاده ی بسیار دیدم که در صورت کاشته شدن، دریاها نعمت و رفاه را برای ایرانیان به ارمغان خواهند داشت، اما افسوس، تا چشم کار می کرد، زمین بایر بود و خشک و من بی اختیار یاد ژاپنیها افتادم که مجبورند دریاها را خشک کنند و کوهها را پلکانی تا بتوانند بکارند و کشت کنند.

۲) مدیریت گردشگری بسیاری از شهر ها را بسیار بی سامان یافتم و مردمی که از نعمت بزرگ گردشگران در شهرشان کمترین بهره را می بردند و در برابر، عده ای سودجو که گوش مسافران را از بیخ می بریدند و خاطره ای تلخ از شهرشان را در یاد آنان باقی می گذاشتند.

۳) در میان شهرهایی که از آنها گذشتم، همدان را شهری تمیز، پرشور و فعال یافتم.

۴) زنان نیرومند، جسور، سالم، خوش استیل و بزرگواری را در راهها و کوهپایه های زیبا و سرسبز لرستان دیدم که گله های پرتعداد گوسفندان را به کمک سگهای نیرومند، قوی هیکل و وظیفه شناس خود راه می بردند و بی اختیار به یاد برخی دختران و زنان تهرانی افتادم که به خاطر مد، با رژیمهای غذایی نادرست ( به جای ورزش و کار و رژیمهای تغذیه ای علمی و اصولی)، خود را به ترکه هایی ضعیف و نحیف تبدیل می کنند و دیگر به شیرزنان نیرومند و پرشور ایرانی شبیه نیستند.

۵) آه ... خرمشهر ... . انگار همین دیروز جنگ تمام شده است. خرمشهری که روزی عروس شهرهای خاورمیانه بود، امروز ویران و ساکت و افسرده است. پس این همه شعار درباره ی بازسازی مناطق جنگی و ... برای چیست؟ شاید می خواهند خرمشهر را به عنوان موزه ی دوران جنگ تحمیلی به همان صورت نگاه دارند تا " کاروانهای راهیان نور " !! جایی برای رفتن داشته باشند و ... . خوب اما این وسط تکلیف مردم ستم کشیده خرمشهر چیست؟ گناه اینان چیست؟ شخصی می گفت که مردم خرمشهر دارند تاوان خوشگذرانیهای زمان شاه را پس می دهند !! پس چرا مردم برخی شهرهای دیگر که وضعیت بدتری در زمان شاه داشتند، چنین تاوانی پس نمی دهند؟ این استدلال چقدر ابلهانه است. شاید اگر خرمشهر هم چاه و پالایشگاه نفت داشت، وضعیت بهتری، مانند آبادان، داشت.

۶) یک جوان اهوازی می گفت: همه مردم خوزستان عاشق ایراننند و چنان که همیشه نشان داده اند، حاضرند برای ایران همه هستی شان را فدا کنند و انگهایی مانند: جدایی طلبی و " پان عربیسم " بدترین و به دور از انصاف ترین تهمتهایی هستند که به این مردم می شود زد، اما بسیاری از مردم خوزستان از وضعیت امروز شهرهایشان راضی و خرسند نیستند و خواهان سهم خود از آزادی، حاکمیت ، رفاه و درآمدهای نفتی هستند. " فوآد " می گفت: چرا باید بوی تنفرانگیز نفت را ما تحمل کنیم و پول آن در تهران و شهرهای بزرگ دیگر خرج شود و واریز حسابها بانکی آقایان و آقازاده ها شود ؟ چرا باید مردم استانهای مرزی و استانهای محروم که بیشترین هزینه را برای انقلاب و نظام اسلامی پرداخته اند، کمترین سهم را در حاکمیت داشته باشند و حاکمیت در دست عده ای خاص  از چند استان خاص باشد و برای مردم آنها رفاه و آبادی روزافزون و نفوذ و ثروت بسیار به ارمغان آورد، در حالی که آقایان تنها موج سوارانی ماهرند که تنها در برهه ای از زمان از صداقت و احساسات پاک و هیجانهای دوره ای مردم سوء استفاده کردند و از حاصل خون دادنها و کوششها و مبارزه های دیگران برای خود  اریکه ای از قدرت ساختند و چنان بر آن چسبیده اند که حتی به قیمت نابودی ایران هم حاضر به رها کردن آن نیستند...

   او می گفت که تهران نشینان باید صدای اعتراض مردم خوزستان را بشنوند و بدانند که امروز دل بسیاری از مردم ایران از حاکمیت راضی و خوشنود نیست.... او می گفت: اقدامات خرابکارانه و تروریستی در میان مردم ناراضی از حاکمیت، مجال بیشتری برای عرضه و موفقیت خواهند داشت و گشت زدن وانت های حامل نیروهای ضد شورش باتون به دست، کارکرد به مراتب کمتر از یک حرکت عمرانی و رفاهی خواهد داشت.

این بحث ادامه خواهد داشت...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:10  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

نبض سیوند در دستان ما
بيانيه کميته ی نجات پيرامون تصميم گيری جديد و آبگيری سد سيوند
هموطنان ارجمند،

در هفته ای که گذشت، بار ديگر شاهد فعال شدن اراده ای بوديم که می خواهد تنگه بلاغی و دشت پاسارگاد را به آب بسته و آثار بی نظير تاريخی پنهان در زير خاک های آن را از بين ببرد. پايگاه رسمی اينترنتی وزارت نيرو مصاحبه ای را با آقای پرويز فتاح، وزير نيرو، منتشر ساخت که در طی آن ايشان ـ علاوه بر رد احتمال آسيب رسيدن به آرامگاه کورش بزرگ ـ اظهار داشته اند که «در زمينه تاثير آب سد بر آثار باستاني مدفون در منطقه تاکنون هيچ مدرک رسمي ارائه نشده است.» و اين در حالی است که در همين هفته گذشته هيأت های مشترک باستانشناسان ايرانی و اروپائی موفق شده اند که تنها در محوطه شماره 73 داخل تنگه بلاغی، که يکی از 130 محوطه ای است که در حوزه آبگيری سد سيوند قرار دارند، يک ساختمان بزرگ سنگی هخامنشی را در کنار دهکده ای که چندی پيش با حدود 30 خانه ی بازمانده از دوران هخامنشی کشف شده بود، از طريق آزمايشات لرزه نگاری پيدا کنند و در پی آن به کشف ديوار طويل يک خندق مربوط به دوران قبل از هخامنشی موفق شوند. همچنين اعلام شده است که «بررسي هاي ژئوفيزيک در تنگه بلاغي و در نزديکي سد منجر به کشف محوطه جديدي شده که به هزاره چهارم پيش از ميلاد تعلق دارد. اين محوطه صد و سي و يکمين اثري است که در تنگه بلاغي کشف شده است.» در طی يک سال گذشته، و تنها در محوطه هايی که بنا بر تصديق کارشناسان وزارت نيرو به زير آب خواهند رفت، کشفيات بزرگی انجام شده است که نه تنها بر تاريخ باستانی ما روشنی می افکند بلکه با مشخص کردن سطح دانش، نحوه معيشت چشم گير و پيشرفت های فن شناسی، گذشته از آن که نام ايران و تمدن بزرگ آن را در جهان بيش از پيش درخشان می کند، به تحقيقات زيست شناسی، جامعه شناسی و تاريخ در کل جهان نيز کمک موثری خواهد کرد.
ما، با تکيه بر اظهارات رئيس پژوهشگاه ميراث فرهنگی کشور، مبنی بر اينکه در هفته سوم خرداد ماه سال جاری در مورد آبگيری سد سيوند تصميم گيری خواهد شد، از هم امروز، علاوه بر آغاز روزشماری مجدد، توجه هموطنان و همه دوستداران فرهنگ بشری در سراسر جهان را نسبت به فاجعه ای که در راه است جلب می کنيم و همچنان به تلاش ها و روشنگری های خويش ادامه خواهيم داد.
برای هموار کردن راه های آينده ی فرهنگی ـ ملی خود از ميراث ها و گنجينه های فرهنگی و بشری گرانقدر خود حمايت کنيم.
کميته بين المللی نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد
19 فروردين 1385 ـ 8 آوريل 2006

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:47  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

سلام

سلام بر ایران. سلام بر ایرانیان. سلام بر بهار. سلام بر نوروز. سلام بر سال پیامبر اعظم. سلام بر اکبر گنجی. سلام بر رنجیدگان زمین در لرستان. سلام بر گلهای نوشکفته در بهار. سلام بر بغداد ( محل مذاکرات ایران و امریکا ). سلام بر خاتمی. سلام بر ساعات جدید و قدیم. سلام بر دوستان آشنا و آشنایان دوست. سلام بر شما و رحمت الله و برکاته....

سال نو بر همگان مبارک باد. خدا را چه دیده اید ؟! شاید امسال سالی متفاوت باشد. اگر خدا بخواهد ... می شود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:40  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

" سندباد " ... " زورو "...
 

      یاد آن روزها بخیر. دوران گذشته را می گویم... روزها خوب کودکی... آخ که چه زود گذشت... به چشم بر هم زدنی سپری شد و رفت و ما ماندیم اینک با کوله باری از خستگی...

      نمی دانم چرا تا روزهای پایانی سال می رسد، باز به یاد روزهای کودکی ام می افتم. شاید به این دلیل که این روزها تنها "عید" کودکان را خوشحال و شاد می سازد....

مدتهاست که دیگر چیزی خوشحالم نکرده است. یادش بخیر... آن روزها چیزهای زیادی بودند که مرا از اعماق وجودم شاد و خوشحال می کردند. حتی چیزهایی بسیار کوچک و پیش پا افتاده...برای نمونه:  کارتون "سندباد" یا " زورو " که شروع می شد، از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم و با سرعت می دویدم وسط کوچه و هر که را می دیدم، داد می زدم: "سندباد... سندباد شروع شد..." یا " زورو شروع شد..." و نپرس از تعطیلی های عید و سر سفره آجیل و دید و باز دیدهای گروهی و ... .

      هر چه بزرگتر شدم، شادیها کمتر شد و غمها بیشتر. گفتم شاید چون بزرگتر شده ام، چیزها ی بزرگتری لازم است که مرا خوشحال کند. چشم دوختم به درس و کنکور و امیدوار که قبولی در دانشگاه شادم خواهد کرد، اما زهی خیال باطل. آن روز احساس خاصی نداشتم. انگار نه انگار... . روزی که لیسانس گرفتم هم همین طور. دو سال خدمت سربازی کردم و پا چسپاندم به امید شادی روز تصفیه و گرفتن پایان خدمت، اما افسوس که هر چه به روزهای پایانی خدمت نزدیک می شدم، غمهایم نیز فزون تر می شد و روز جدایی از دوستان دوره خدمتم که روز اشک و آه بود. شنیده بودم : " شب دامادی کمتر از پادشاهی نیست" ... اما آن شب هم چندان از ته دل شاد نبودم.

     روزها از پس هم می گذرند و پرنده شادی همچنان از من گریزان است و شبهای تاریک ِ غم و اندوه همدم تنهایی هایم. چگونه می توان شاد بود در روزگاری چنین غمبار. من از روزی که "فهمیدن" را دانستم، از زمانی که غم و درد و ناراحتی دیگران را فهمیدم، از زمانی که فهمیدم کودکان بسیاری تلویزیون در خانه ندارند تا مثل من از دیدن سندباد لذت ببرند و هستند کودکانی که لباس نو و ماهی قرمز عید ندارند، دیگر شاد نبودم.

ای ایران! ای عزیز من! ای همه هستیم! ای همه تار و پودم! من چگونه می توانم شاد باشم به روزگاری که تو غمگینی و مردمت غمگین تر ؟... آیا روزی دوباره تو را شاد خواهم دید؟ آیا دوباره خنده کودکانت را خواهم شنید؟ آیا دوباره عیدهایت "عید" خواهند بود؟ آیا کودک من با دیدن داستانهای سندباد، مانند دوران کودکی من، فریادی از سر ِِ شادی سرخواهد داد ؟

آری. چرا که نه. ما شادی را برای کودکانمان بازخواهیم گرداند و ایرانی شاد و آباد و آزاد را به دست آنان خواهیم سپرد و دوباره غریو شادی کودکان را در کوچه های شهر و روستاها خواهیم شنید که فریاد شادمانه از ته دل سر می دهند و... . شاید آنگاه ، پیش از مرگ، یک بار دیگر احساس ِخوب "از ته دل شاد بودن" ، احساسی که سالهاست از ما گریزان است، را تجربه کنیم و شاد از این دنیا برویم و ...

  گلويم سوتكي باشد
بدست
كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و
خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم را

به امید آن روز..........

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:31  توسط هوشنگ ایثاربخش | 

از علی (ع)
... مردى كه شمشيرهاى كين را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند، سزاوار است كه خويشاوندانش دشمن دارند و بيگانگان از شر او ايمن ننشينند.

آگاه باشيد، كه شيطان حزب خود را برانگيخته و سپاه خويش بسيج كرده تا بار ديگر، ستم در جاى خود مستقر گردد و باطل به جايگاه خود بازگردد.

اى مردم ، آدمى هر چند توانگر بود، از عشيره خويش و دفاع آنان از او، به دست و زبان ، بى نياز نباشد، زيرا عشيره هركس ، بزرگ ترين محافظان او هستند كه از پشت سر حمايتش مى كنند و بيش از ديگر مردم ، اوضاع پراكنده او را به سامان مى آورند و چون حادثه اى بر او فرود آيد، از ديگران بدو مهربان ترند و نام نيكى كه خدا براى آدمى در ميان مردم مى گذارد از مالى كه ديگران براى او به ميراث مى گذارند بهتر است .

هركس كه با اطرافيان خود به مدارا رفتار كند، همواره دوستى و مودت آنان را نصيب خود ساخته است .


2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 16:5  توسط هوشنگ ایثاربخش |