تبليغاتX
ایران من و شما - " سندباد " ... " زورو "...

ایران من و شما

ای آزادی! من به دانستن از تو نیازمندم، بگو هر لحظه کجایی، چه میکنی تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم

" سندباد " ... " زورو "...

 

      یاد آن روزها بخیر. دوران گذشته را می گویم... روزها خوب کودکی... آخ که چه زود گذشت... به چشم بر هم زدنی سپری شد و رفت و ما ماندیم اینک با کوله باری از خستگی...

      نمی دانم چرا تا روزهای پایانی سال می رسد، باز به یاد روزهای کودکی ام می افتم. شاید به این دلیل که این روزها تنها "عید" کودکان را خوشحال و شاد می سازد....

مدتهاست که دیگر چیزی خوشحالم نکرده است. یادش بخیر... آن روزها چیزهای زیادی بودند که مرا از اعماق وجودم شاد و خوشحال می کردند. حتی چیزهایی بسیار کوچک و پیش پا افتاده...برای نمونه:  کارتون "سندباد" یا " زورو " که شروع می شد، از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم و با سرعت می دویدم وسط کوچه و هر که را می دیدم، داد می زدم: "سندباد... سندباد شروع شد..." یا " زورو شروع شد..." و نپرس از تعطیلی های عید و سر سفره آجیل و دید و باز دیدهای گروهی و ... .

      هر چه بزرگتر شدم، شادیها کمتر شد و غمها بیشتر. گفتم شاید چون بزرگتر شده ام، چیزها ی بزرگتری لازم است که مرا خوشحال کند. چشم دوختم به درس و کنکور و امیدوار که قبولی در دانشگاه شادم خواهد کرد، اما زهی خیال باطل. آن روز احساس خاصی نداشتم. انگار نه انگار... . روزی که لیسانس گرفتم هم همین طور. دو سال خدمت سربازی کردم و پا چسپاندم به امید شادی روز تصفیه و گرفتن پایان خدمت، اما افسوس که هر چه به روزهای پایانی خدمت نزدیک می شدم، غمهایم نیز فزون تر می شد و روز جدایی از دوستان دوره خدمتم که روز اشک و آه بود. شنیده بودم : " شب دامادی کمتر از پادشاهی نیست" ... اما آن شب هم چندان از ته دل شاد نبودم.

     روزها از پس هم می گذرند و پرنده شادی همچنان از من گریزان است و شبهای تاریک ِ غم و اندوه همدم تنهایی هایم. چگونه می توان شاد بود در روزگاری چنین غمبار. من از روزی که "فهمیدن" را دانستم، از زمانی که غم و درد و ناراحتی دیگران را فهمیدم، از زمانی که فهمیدم کودکان بسیاری تلویزیون در خانه ندارند تا مثل من از دیدن سندباد لذت ببرند و هستند کودکانی که لباس نو و ماهی قرمز عید ندارند، دیگر شاد نبودم.

ای ایران! ای عزیز من! ای همه هستیم! ای همه تار و پودم! من چگونه می توانم شاد باشم به روزگاری که تو غمگینی و مردمت غمگین تر ؟... آیا روزی دوباره تو را شاد خواهم دید؟ آیا دوباره خنده کودکانت را خواهم شنید؟ آیا دوباره عیدهایت "عید" خواهند بود؟ آیا کودک من با دیدن داستانهای سندباد، مانند دوران کودکی من، فریادی از سر ِِ شادی سرخواهد داد ؟

آری. چرا که نه. ما شادی را برای کودکانمان بازخواهیم گرداند و ایرانی شاد و آباد و آزاد را به دست آنان خواهیم سپرد و دوباره غریو شادی کودکان را در کوچه های شهر و روستاها خواهیم شنید که فریاد شادمانه از ته دل سر می دهند و... . شاید آنگاه ، پیش از مرگ، یک بار دیگر احساس ِخوب "از ته دل شاد بودن" ، احساسی که سالهاست از ما گریزان است، را تجربه کنیم و شاد از این دنیا برویم و ...

  گلويم سوتكي باشد
بدست
كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و
خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم را

به امید آن روز..........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:31  توسط هوشنگ ایثاربخش  |